پابلو نرودا  

طفلکی ها


چه چيزی لازم است تا در اين سياره
بتوان در آرامش با يکديگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زير ملافه هايت را مي گردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چيزهای وحشتناکی می گويند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گرديدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 

از خودم می پرسم
آيا قورباغه ها هم چنين مخفی کارند
يا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آيا در گوش يکديگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گويند
و يا از شادی زندگی دوزيستی شان

از خودم می پرسم
آيا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آيا گاو های نر
پيش از آنکه در ديدرس همه
با ماده گاوی بيرون روند
با گوساله هاشان می نشينند و غيبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها ، پليس
هتل ها، ميهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموريتی برای پايان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزير بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

 

 

 

به سراغم که می آیی

پشت سطری از حرفهايم پنهان می شوم.

 

ای نادان

ندانسته به سراغ که می روی

راهت را عوض نکن

حتی با اشاره انگشتانت

 

زندگی  به راه خويش استوار پيش می رود

وما بر مدار نادانی خويش می چرخيم

کهنه می شود – نو می شود

کار می کند -  کار نمی کند

 

اين لازمه زندگی است

وقتی بخواهد مسيرش را بپيچد

تو را جا بگذارد

 

کار می کند – کار نمی کند

کهنه می شود – نو می شود

حدس بزنی هم

اشتباه از آب در می آید

 

اگر همه عمرت را صرف دانستن کنی

وقتی برای انیشتین شدن باقی نمی گذاری؟

یعنی  تو اين را نمی دانی ؟

کار می کند – کار نمی کند

کهنه می شود – نو می شود

برای خودم

به چه چيز تشبيه ات كنم ؟

به دريا كه عظمتش را بر سينه ساحل مي كوبد

يا به خورشيد كه با تلاشي بي وقفه دريا را قطره قطره مي نوشد .

به ساحل كه قدمهايم را به ميعادگاه مي برد ...

 به كوير كه پر از التهاب سراب  است

يا به ستارگاني كه در پهنه آسمان سرگردانند و راه به من مي نمايانند

 

تعبيرت مي كنم

به روزهاي آينده كه شايد اميدي به آن نباشد ...

به كابوسي دهشتناك كه خواب را از چشمانم مي ربايد

تعبيرت مي كنم به نگاه سرد بك عاشق پشيمان در ديدار واپسين

 

بگذار خوشبینانه تفسيرت كنم

تفسیرت کنم به يك شعر

شعري بدون قافيه كه شاعر ندارد

و خوشبینانه تر به  داستاني  بی انتها

بی انتها و بی انتها

 می توانی یک انسان باشی ؟