سيگاري با علي نجفي
با تمام بي بضاعتي ام در نوشتن
به ياد علي نجفي
آه كشيدي
جهنم در خجالت خودش سوخت
سيگاري از اين آتش گيراندي
پكي زدي
دودي از سينه سوخته ات
خودش را در سينه آسمان غلطاند
نگاهش كه كردي
ابري دلتنگ شد
نشستي برايش شعري خواندي
گريست
دل زمين كه نرم شد
دهان باز كرد چيزي بگويد
كه سبزينه هاي جوان
گرداگردت قد كشيدند
رسولان ،فاتح و شكست خورده
با دمپايي هاي فرسوده
با گردي از راه
شعرت را روبه آينه گرفتند:
تكرار نشد.
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.