به خدا
من که شاعر نیستم
وقتی لشکری از ابرها را آسمان
می فرستد
سوی گریستن
بر ساکنان زمین
اندوهی تیره دل مردمانرا فرا می گیرد
آسمان گریستن آغاز می کند
و ساکنان زمین میهمان قطره های اشک اویند.
تا چه کسی نصیب بیشتری از این ضیافت ببرد.
زمین بوی نم می گیرد
عابری درغمنامه خیسش،
زمین و زمان را ناسزا می گوید،
جوی کوچک ، با تلاشی بی وقفه
قطره های سرگردان را به دالانی فرو می غلطاند.
درختان سرگردان
قطره های باران را از دل آسمان می چینند
و برگهای خود را در رقص باد شستشو می دهند.
کودک ،
تنهایی
نشسته است کنار گریه اش ،
زیر نور چراغ سر خیابان
اشکهایش را میشمارد
آه من نمی توانم رقیب باران باشم
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.