به خدا

من که شاعر نیستم

وقتی لشکری از ابرها را آسمان

می فرستد

سوی گریستن

بر ساکنان زمین

اندوهی تیره دل مردمانرا فرا می گیرد

 

آسمان گریستن آغاز می کند

 و ساکنان زمین میهمان قطره های اشک اویند.

تا چه کسی نصیب بیشتری از این ضیافت  ببرد.

 

زمین بوی نم می گیرد

 

عابری درغمنامه خیسش،

زمین و زمان را ناسزا می گوید،

 

جوی کوچک ، با تلاشی بی وقفه

 قطره های سرگردان را به دالانی فرو می غلطاند.

 

درختان سرگردان

قطره های باران را از دل آسمان می چینند

و برگهای خود را در رقص باد شستشو می دهند.

 

کودک ،

 تنهایی

 نشسته است کنار گریه اش ،

زیر نور چراغ سر خیابان

اشکهایش را میشمارد

آه من نمی توانم رقیب باران باشم

حال که تو شاعر نیستی.

بخشی از شعر وهم سبز (که البته در حال و هوای امروز و با گذشت زمان رو به زردی گذاشته است )                 فروغ فرخزاد

 

 

تمام روز، تمام روز

رها شده ، رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

ومهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر می کشیدند

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خواست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت:

«  نگاه کن ، تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی »