بخشی از شعر وهم سبز (که البته در حال و هوای امروز و با گذشت زمان رو به زردی گذاشته است )                 فروغ فرخزاد

 

 

تمام روز، تمام روز

رها شده ، رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

ومهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر می کشیدند

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خواست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت:

«  نگاه کن ، تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی »