بخشی از شعر وهم سبز (که البته در حال و هوای امروز و با گذشت زمان رو به زردی گذاشته است ) فروغ فرخزاد
تمام روز، تمام روز
رها شده ، رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
ومهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر می کشیدند
نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خواست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت:
« نگاه کن ، تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی »
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۴/۱۴ ساعت 2:46 توسط مهدی صدیقی
|
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.