ملوان پارو بدست
مي دانم
عبور بايد كرد
چون برق از جريان يك سيم
مثل يك موج
از انگشتان خيس دريا
به سمت ساحلي تشنه
عبور بايد كرد
چون سيبي رسيده
از خاطرات شاخه
به سمت جاذبه
به اشاره زمين
به دستان یک تمنا
عبور بايد
چون روحي سيال
در ذهن
چون كابوسي از خواب
در يك شب سنگين.
مي دانم
مي دانم
كه عبور بایدكرد
از تندي
از شتاب
از هياهو
از تراژدي نان و آب .
عبور بايد كرد
مثل آب از كنار سنگ
سنگي كه محكم و سمج
پايش را فرو كرده است در زمين ذهن.
تارسيد به انتظار يك قايق
كه نشسته است
برآرامش دريا
بر موج ، موجي خسته
موجي خيس
که براي ماه
لاالايي مي خواند
لالايي صبح
فردا
صداي سوت ملواني مست
ملواني پارو بدست.
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.