ملوان پارو بدست

مي دانم

عبور بايد كرد

چون برق از جريان يك سيم

مثل يك موج

از انگشتان خيس دريا

به سمت ساحلي تشنه

 

عبور بايد كرد

چون سيبي رسيده

از خاطرات شاخه

به سمت جاذبه

به اشاره زمين

به دستان یک تمنا


عبور بايد

چون روحي سيال

در  ذهن

چون كابوسي از خواب

در يك شب سنگين.

 

مي دانم

مي دانم

 كه عبور بایدكرد

از تندي

از شتاب

از هياهو

از ترا‍ژدي نان و آب .

 

عبور بايد كرد

مثل آب از كنار سنگ

سنگي كه محكم و سمج

پايش را فرو كرده است در زمين ذهن.

 

تارسيد به انتظار يك قايق

كه نشسته است

برآرامش دريا

 بر موج  ، موجي خسته

موجي خيس

که براي ماه

لاالايي مي خواند

لالايي صبح

فردا

صداي سوت ملواني مست

ملواني پارو بدست.

باور

باور

آه عشق

 آه عشق

 هر گاه كه بر پيكره يك روح مي نشيني

 آن را ماهرانه مي تراشي

 زيبايي مثل يك كودك

در تو مي آويزد

و با چشماني غماز

 زير حوصله درخت زانو مي زند

 خيره

كه چگونه زنگار روزمرگي

 در دستان كيمياگرت تبديل مي شود.

 

 آه عشق

 آه عشق

 كه اگر نباشي

 با تصاحب تمام كائنات آيا باز هم فقير نخواهم بود؟

 كه اگر نباشي

 رنج دوران خواهد توانست با شعله اي سرد

 مرا به آغوش نيستي بغلتاند.

 

 آه عشق

 آه عشق

 هر گاه كه بر شانه ام دست مي گذاري

 گرم مي شوم

تصويري جوان از من و رؤياهايم

در قاب بيكران آسمان مي نشيند

 و حاشيه اي آبي خاطراتم را جاودانه ثبت مي كند.

آه عشق

آه عشق