فرياد مي كشم ، مي سوزم و جز سياهي چيزي بالا نمي آيد
اين روزها جاده زندگي مرا پشت سر مي گذارد و ييچ و خمهاي پي در پي اش با شتاب از كنارم مي گذرند، سريع و بي وقفه ...كه هر لحظه بيم آن مي رود عقربه سرعت سنجي كه به ته چسبيده است از كار بيفتد.
درختان كنار جاده بي هيچ تكاني در لباسي سياه خزيده اند و ادامه زندگي را به من تسليت مي گويند ...
آه مي دانم آسان ترين نام اين سفر، به تعبير ساده لوحان مي تواند ياس فلسفي باشد.
و فكر من جزبه تحليلي ساده بيشترقد نمي دهد و آنهم اين است : رخ دادها و وقايع زندگي كه مردم اين روزها آن را واقعيت مي خوانند مايوس كننده است..
سرم گيج مي رود و پيچ و خمها مرا بيمار مي كند
درونم آبستن زخمي است كه هر روز خونی سياه را در رگانم جاري مي كند اين زخم، تنها مرهم دردهايم شده است و از آن روز كه آغاز به رشد كرد درد ديگري را احساس نمي كنم،
راست مي گويم كه دلم درد نمي كند و هروقت دلم مي گيرد با به یاد آوری این اين زخم وقايع غير قابل هضم زندگي را استفراغ مي كنم
رشته اي سياه و چركين ، آميخته شده با املاح اين استفراق ... من هر روزه آن را چون معجوني سكر آوربر صورت و سيرت اين زندگي مي پاشم ...
فرياد مي كشم ، مي سوزم و جز سياهي چيزي بالا نمي آيد
كاش انتهاي اين جاده چيزي بود... نه روشن ، كه چشمانم تاب آن را ندارد .
چيزي مي بود كمي روشن تر از تاريكي اين روزها .
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.