این را برای خودت می گویم

كه برقی از  چشمانت

به نيمه ای  پنهان

  از من اشاره مي كند

و به خاطراتت

  لحظه ای

که در تو زنده می شوند.


  مرا بخاطر سپار

  وقدم گذار بر بهشتی

که مسیرش 

پر از  چشمک ستاره ها ست

در آنجا خورشیدی  را بخاطر آور

که ابرهای آسمانت را کنار می زند .  


مرا بخاطر سپار

هر لحظه اگر فراموشم کنی

خودم را از دست  خواهم داد

با هزاران امید و آرزو .


براستي چه چیز می تواند

سخره های درشتي كه ذهنت را

سخت

خشک

لگدكوب کرده است

از هم فرو پاشد.  

چه چیز می تواند

این صدا

که در من می پیچد و هو می کشد

را فریاد کند

دیگر چه چیز می تواند

در  درون من اسطوره ای باشد

جز تو ؟

یگانه و پایدار

چه چيز

توان آن دارد

مرا از تنهایی

از مرداب آغشته به سم  تفریق رهایی بخشد. 


مرا بخاطر سپار

و با من همراه شو

همراه شو

به سرزمینی

که آسمانش را دریایی بیکران

رنگ آمیزی می کند

به سرزمینی

که به نسیم و بادهایش اعتماد است


آنجا

خودم

 خاكستر م را با  دستانم

به تلاطم دریا  می سپارم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA