پابلو نرودا

برخیز با من
هیچ کس بیش از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلکهای تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند
آنجا من نیز می خواهم
خونم را در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم
اما برخیز!
برخیز با من
وبگذار با هم برویم
برای پیکار رویاروی
از تارهای عنکبوتی دشمن ،
برضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختی سازمان یافته
برویم
وتو، ستاره من ، درکنار من ،
سر برآورده از گل و خاک من ،
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من ،
با چشمهای وحشی خود ،
پرچم من را بر خواهی افروخت.

من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.