پابلو نرودا

 

 

برخیز با من

هیچ کس بیش از من

نمی خواهد سر به بالشی بگذارد

که پلکهای تو در آن

درهای دنیا را به روی من می بندند

 

آنجا من نیز می خواهم

خونم را در حلاوت تو

به دست خواب بسپارم

 

اما برخیز!

برخیز با من

وبگذار با هم برویم

برای پیکار رویاروی

از تارهای عنکبوتی دشمن ،

برضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،

بر ضد نگون بختی سازمان یافته

 

برویم

وتو، ستاره من ، درکنار من ،

سر برآورده از گل و خاک من ،

تو بهار پنهان را خواهی یافت

و در میان آتش

در کنار من ،

با چشمهای وحشی خود ،

پرچم من را بر خواهی افروخت.

هر جای جهان

 

همیشه از ساعت ها و قطار ها می گفتی

و از ایستگاه های کوچک زیر باران

ناگاه خواستی جهان را به شگفتی واداری

با شاعری جوان بگریزی، خدا می داند به کجا.

 

گاه به تو فکر می کنم

و با ستاره ها برایت پیام می فرستم

 

به هر جای جهان که باشی

شبی خوب بگزین و ستاره ها را بنگر:

در دل ات ترانه ای خواهی شنید

که با هم در میدان می خواندیم.

 

شاعر:خورخه سوزا اِگانا

 

پا از خانه بيرون مي نهم 
حجمي از خيابان را پر مي كنم
مردمان را مي بينم
فريادهاشان در كنج دلهاشان
سكوت كرده

مردمان را مي بينم
همانطور كه بر پدال ماشين هاشان فشار مي آورند
به سمت حادثه هجوم ميبرند
با سرعتی  زياد ، همانطور كه بر پدالها فشار مي آورند
از زندگي هاشان دور مي شوند
و همانطور كه فشار مي آورند از خود دور مي شوند
...
.
دور مي شوم
از همهمه اي كه ذهن پياده رو را پر كرده ا ست
خودم را در دستان تنهائي مي بينم
رها شده ..
دور شده ..
باد با آوازش براي تنهائيم موسيقي گذاشته است

فیلترینگ

نگرانی یک نژاد پرست آلمانی : اگر رنگ زرد تمام شود با چه ، نژادپرستی کنیم؟

 

 

 

اندر خصایل فیلترینگ نیز حافظ رحمه اله گوید :

حافظ تو خود فیلتر خودی از میان برخیز

حالا من یا خودم را فیلتر می کنم یا تو را ! در شرایطی که هر ایرانی دارد خودش و خودش را سانسور یا همان  فیلتر می کند همان به که نظام جمهوری اسلامی خودش را آزار ندهد و برود به بوق زدن بپردازد.

 مطلب فوق در پی خبری است که چندی پیش یکی از دوستان  به سمع بنده رساندند، مبنی بر اینکه تجهیزات فیلترینگ توسط اداره مخابرات( بالغ بر سیصد میلیون دلار )جهت فیلترکردن سایتهای مخرب! خریداری شده است .

 

آدرس پراکسی زیر شما را از فیلتر  رد می کند  امتحان کنید !

                            http://a1002.co.nr

 

آيا اين آتش زندگي است
كه مرا بر شعله هاي خويش مي رقصاند
بي آنكه دست از گره بگشايم
حيله هايم را مي خواند .
در نگاه من
رودي جاري

در خود فرو مي ريخت
غرق مي شد
و مي خشكيد .


اينگونه مي شكستم
غرورم

 را ،
ومي مردم
لحظاتم را ،

زان پس ميان راه ،

ميان راه و رود
نگاه عابري ملتهب با خاطراتي تشنه.

آب

  آب

  آب .

.

.

.

زندگي..

 سنگدل بود
آسمان و زمين

 سنگدل
دست در دست يكديگر
مرد را _ نفسهاي مرد را _ در گره دار مي فشردند .
دار سنگدل ...
در نگاهها ، سنگها .
سنگها بر پاي دار استوار.