پرسیدی دیگر بار ،

که این روزها چه می کنی ؟

گفتم که :

ایستاده بر آستانه شب

سیاه موی روزی خسته را

شانه می کشم

 

پرسیدی دیگر بار ,

بر آستانه این در چه کنی ؟

گفتم که :

ایستاده بر این در

سیاهی روزمرگی را شانه می کشم.

 

پرسیدی دیگر بار,

با روزمرگی , شب ها چه می کنی ؟

گفتم که :

روزها بدست

شانه را به روزمرگی سیاه می کنم...