روزها شبها
پرسیدی دیگر بار ،
که این روزها چه می کنی ؟
گفتم که :
ایستاده بر آستانه شب
سیاه موی روزی خسته را
شانه می کشم
پرسیدی دیگر بار ,
بر آستانه این در چه کنی ؟
گفتم که :
ایستاده بر این در
سیاهی روزمرگی را شانه می کشم.
پرسیدی دیگر بار,
با روزمرگی , شب ها چه می کنی ؟
گفتم که :
روزها بدست
شانه را به روزمرگی سیاه می کنم...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۲۲ ساعت 1:55 توسط مهدی صدیقی
|
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.