بردار زندگي ات را

مچاله اش كن در يك چمدان و

 بزن به چاك ،

به سويي.

 

آنجا مثل يك كودك

سر بر شانه شهري مي گذاري

كه پر از ستاره هاي دروغين است

 

لعنت به تو

و شانسهاي تخمي ات

لعنت به شانس

كه با زندگي ات بازي كرد

و تورا دست به دست

از ميان احساسهاي آهنين عبور داد

 

حالا

مانده اي با تلي از خاطرات رسواگر

مويي كم پشت  و جو گندمي

كه دل آينه را ريش مي كند.

 

حسوديت مي شود

به پهناي آسمان

كه تنها پناهت شده است.

 

در اين تنهايي

 اندكي جسارت

كوچك سرمايه اي است

كه پلكان ذهنت را

آرام آرام

تكه

تكه

پايين مي آيد.

 

همه را در چشمانت جمع مي كني

وچشم مي دوزي

به چشمانشان

چشماني كه در آنها سقوط كردي

 

پله

             پله

رويا

 رويا .

 

پله هاي نردباني را لغزيدي

كه به چاله اي از سياست و وهم ختم مي شد

رسيدي به آدمهايي كه دانستي

بجاي در كنارت بودن

تعقيبت مي كرده اند

ورسم زخم زدن بر دل نازك آدمي را

چون آداب و رسوم يك قوم وحشي

به خوبي مي دانند.

 

لعنت به فرصتهايي كه

سوت قطار آنهارا رقم مي زند

 

من آدمي را ديدم حيران

كه فرصتهايش  اشتباها

با قطاري ديگر جابجا شده بود

و منگ و خل

از دو ريل موازي مي پرسيد:

آيا بعد از سالها در كنار هم بودن

ديگر وقت آن نرسيده كه يكديگر را در آغوش گيريد؟

 

لعنت به تاخير يك قطار

در پيچ حادثه

زماني كه آخرين شانس تو

ديگرحوصله اش سر رفته

و ايستگاه را قبل از شنيدن

سوت قطار

ترك مي كند.