من درخشش اشیاء را به یاد نمی آورم
من درخشش اشیاء را به یاد نمی آورم
درخشش زلال آب
كه ميخزد بر سفره صبحگاه
زماني كه خورشيد باكرشمه يالهاي آتشينش را در آن جلا مي دهد
درخشش نور مهتاب
وقتي شبانگاهان در دل رود خودش را رها می کند
به ياد نمي آورم
درخشش نگاهی
که مرا از چیزها و اتفاقات بی اهمیت اطرافم
رهایی بخشد.
پيش مي آيد
گاهی
كه تو را درآهنگی بیابم
پراز اعجازچشمانت
و از سحری که در کلامت جاری بود .
خوشا بحالم
زمانی که مرا می نگری
و من
آرام و اهلی
در نگاه تو می نشینم .
خوشا بحالم
وقتی آهنگی را می شنوم
که تو را می نوازد
خوشا بحالم
در آن زمان
که دستی چون دست تو
مرا اشاره می کند .
خوشا بحالم
آن زمان
که با اشاره تو بی اختیارمی شوم
و زمین سخت ، زیر گامهایم سبک
قدم بر میدارد
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۳۰ ساعت 0:26 توسط مهدی صدیقی
|
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم.