تبليغاتX
... سه تا
من نسخه جعلی یک انسانم ... خرسندم که فاصله ام از شما بسیار است و به چشمتان یک سیاهی می آیم
 اعتراف

من شاعر نیستم

گورستانی ام از کلمات

..

از تعابیری کهنه و پیر

بی وارث و بی نشان

بی ربط

بی نظم

در من به خاک فراموشی سپرده شده .

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 90/08/20  |
 نامه چارلی چاپلین به دخترش


ژرالدین دخترم:


اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.


دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است ، در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.


من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز وهیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد.

برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و  امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.



رویت را می‌بوسم.

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 90/08/12  |
 

می ترسم و یا نه ، وحشت زده ام از دستی پنهان که اختیارم را در خود گرفته است . از حالتی که رخ داده است ومن خودم را نمی یابم. اسمش فراموشی است . چنگالهای تیزش در تنم حس می شود اینگونه مرگ  جای آنکه جان آدمی را بستاند او را برهنه می کند وریشه و نیاکان را ازاوسلب می کند.

. یادآوری اش  تلخ است اما درد فراموشی این روزها  گلوی انسان را می فشارد. .این شعر نظامی از زبان مجنون عجیب بر تن زخمی این قرن می نشیند .

هر یاد که بود رفت برباد                       جز فرمشیم نماند بریاد

امروزمپرس چه خورده ای دوش            کان خود سخنی بود فراموش

گر زانچه رود در این زمانم                  پرسی که چه می کنی ندانم

تنها نه پدر زیاد من رفت                     خود یاد من از نهاد من رفت

در شعر نظامی  آشفتگی و از خود بیخود شدن مجنون که ای بسا  به داستان زندگی ما نزدیک است به تفسیر عرضه می شود

 گفته اند که در هر عصری انسان به دردی مبتلا می شود. صحت دارد .پی آمد هر صنعتی آن است که انسان را چون طفلی که به اسباب بازی اش سرگرم می شود او را از خود غافل  کند . همه آن چیزی که آن را تکنولوژی  نامیده ایم و به داشتنش مباهات می ورزیم در حکم همان ادوات سرگرم کننده ای است که انسان بدان مشغول شده است .

غالب دل مشغولی هایم این است که چیزی پی این همه دوندگی در زندگی گم است و هر لحظه ممکن است چکش برگشت بخورد.انسان رسوا شود و محکوم .

همه چیز در زندگی امروزه وجود خارجی پیدا کرده است . چیزهایی که زمانی خیال بود و فرضیه از قلمرو ذهن پا را بیرون نهادند   شکل و رنگ گرفتند وبی تامل به زندگی انسان سرک کشیدند .

زمانی که در پیله آزار این فکر دست و پا می زنم برخورد اتفاقی ام با یک شعر آنهم از نصرت رحمانی با مضمونی نزدیک به موضوع ذهن جرقه ای است که یک اقبال محسوب می شود .

در شعر زیر چاقوی سلاخی شاعر همه چیز را برهنه و عریان به چشم خواننده می کشاند. وسرد و بی رحم با نشانه هایی فقرانسان را  آدرس دهی می کند . فقری که ماحصل تمام داشته های امروزین ماست . فقری که تمدن و پیشرفت، لا به لای امکانات رنگارنگ خود ، آنرا پنهانی در سفره نعمتهای خدادادی امان چیده است.

از نصرت رحمانی

این شعر نیست

 

این شعر نیست آتش خاموش معبدیست

این شعر نیست قصه احساس سنگهاست

این شعر نیست نقش سرابیست در کویر

این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست

گر شعر یود بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست لاشه مردیست پای دار

این شعر نیست خون شهیدیست روی راه

این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست رنگ سپیدی است در سیاه

گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود

گر شعر بود از دل خود می زدودمش

گر شعر بود بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 90/07/27  |
 روزها شبها

پرسیدی دیگر بار ،

که این روزها چه می کنی ؟

گفتم که :

ایستاده بر آستانه شب

سیاه موی روزی خسته را

شانه می کشم

 

پرسیدی دیگر بار ,

بر آستانه این در چه کنی ؟

گفتم که :

ایستاده بر این در

سیاهی روزمرگی را شانه می کشم.

 

پرسیدی دیگر بار,

با روزمرگی , شب ها چه می کنی ؟

گفتم که :

روزها بدست

شانه را به روزمرگی سیاه می کنم...
|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 90/06/22  |
 
 

 

وقتي مصيبت بزرگ است ، بهتر است به فكر گفتن تسليت نباشيم.

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 89/12/22  |
 غفلت

درختان

 ايستاده بر قامتي سبز

باد بر شانه و

ماه بر قله

موي افشان و

 پاي كوبان

پشت برضيافت خوابي عميق

كف مي نوازند

بر موسيقي آب رود خانه

موسيقي سبفت

سبقت از

سنگ پاره هاي  خوابي سمج

كه اهالي  روستا

را  در خود

فرو برده است.

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 89/02/03  |
 پرتگاه

بردار زندگي ات را

مچاله اش كن در يك چمدان و

 بزن به چاك ،

به سويي.

 

آنجا مثل يك كودك

سر بر شانه شهري مي گذاري

كه پر از ستاره هاي دروغين است

 

لعنت به تو

و شانسهاي تخمي ات

لعنت به شانس

كه با زندگي ات بازي كرد

و تورا دست به دست

از ميان احساسهاي آهنين عبور داد

 

حالا

مانده اي با تلي از خاطرات رسواگر

مويي كم پشت  و جو گندمي

كه دل آينه را ريش مي كند.

 

حسوديت مي شود

به پهناي آسمان

كه تنها پناهت شده است.

 

در اين تنهايي

 اندكي جسارت

كوچك سرمايه اي است

كه پلكان ذهنت را

آرام آرام

تكه

تكه

پايين مي آيد.

 

همه را در چشمانت جمع مي كني

وچشم مي دوزي

به چشمانشان

چشماني كه در آنها سقوط كردي

 

پله

             پله

رويا

 رويا .

 

پله هاي نردباني را لغزيدي

كه به چاله اي از سياست و وهم ختم مي شد

رسيدي به آدمهايي كه دانستي

بجاي در كنارت بودن

تعقيبت مي كرده اند

ورسم زخم زدن بر دل نازك آدمي را

چون آداب و رسوم يك قوم وحشي

به خوبي مي دانند.

 

لعنت به فرصتهايي كه

سوت قطار آنهارا رقم مي زند

 

من آدمي را ديدم حيران

كه فرصتهايش  اشتباها

با قطاري ديگر جابجا شده بود

و منگ و خل

از دو ريل موازي مي پرسيد:

آيا بعد از سالها در كنار هم بودن

ديگر وقت آن نرسيده كه يكديگر را در آغوش گيريد؟

 

لعنت به تاخير يك قطار

در پيچ حادثه

زماني كه آخرين شانس تو

ديگرحوصله اش سر رفته

و ايستگاه را قبل از شنيدن

سوت قطار

ترك مي كند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 88/12/21  |
 نغمه خوابگرد
شعري از فدريكو گارسيا لوركا

تقديم به ايرانيان سبز انديش


سبز، تويی که سبز می‌خواهم،

سبز ِ باد و سبز ِ  شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز  ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده‌ی مهتابی  ِ خويش
سبز روی و سبز موی،
و رويای تلخ‌اش دريا است.


«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
    خانه‌ات را در برابر اسبم
    آینه‌ات را در برابر زين و برگم
    قبایت را در برابر خنجرم؟...
    من این چنین غرقه به خون
    از گردنه‌های کايرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
    سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
    اما من دیگر نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»

«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
    که به آرامی در بستری بمیرم،
    بر تختی با فنرهای فولاد
    و در میان ملافه‌های کتان...
    این زخم را می‌بینی
    که سینه‌ی مرا
    تا گلوگاه بردريده؟»

«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
    که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
    و شال ِ کمرت
    بوی خون تو را گرفته.
    لیکن دیگر من نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های بلند،
    بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های سبز،
    بر نرده‌های ماه که آب از آن
    آبشاروار به زير می‌غلتد.»

    یاران دوگانه به فراز بر شدند
    به جانب نرده‌های بلند.
    ردّی از خون بر خاک نهادند
    ردّی از اشک بر خاک نهادند.
    فانوس‌های قلعی ِ چندی
    بر مهتابی‌ها لرزید
    و هزار طبل ِ آبگینه
    صبح کاذب را زخم زد.

    سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
    سبز ِ  باد ، سبز  ِ شاخه‌ها.

    همراهان به فراز برشدند.
    باد ِ سخت، در دهان‌شان
    طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
    دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»

    چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انتظار می‌بایدش کشید
    تازه روی و سیاه موی
    بر نرده‌های سبز!»


    بر آیینه‌ی آبدان
    کولی قزک تاب می‌خورد
    سبز روی و سبز موی
    با مردمکانی از فلز سرد.
    یخپاره‌ی نازکی از ماه
    بر فراز آبش نگه می‌داشت.
    شب خودی‌تر شد
    به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
    و گزمه‌گان، مست
    بر درها کوفتند...


سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز  ِ  باد، سبز  ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

|+| نوشته شده توسط مهدی صدیقی در 88/11/25  |
 
 
بالا