می ترسم و یا نه ، وحشت زده ام از دستی پنهان که اختیارم را در خود گرفته است . از حالتی که رخ داده است ومن خودم را نمی یابم.
اسمش فراموشی است . چنگالهای تیزش در تنم حس می شود اینگونه مرگ جای
آنکه جان آدمی را بستاند او را برهنه می کند وریشه و نیاکان را ازاوسلب می کند.
. یادآوری اش تلخ است اما درد فراموشی این روزها گلوی انسان را می فشارد. .این شعر نظامی از زبان مجنون عجیب بر
تن زخمی این قرن می نشیند .
هر یاد که بود رفت برباد جز فرمشیم نماند بریاد
امروزمپرس چه خورده ای دوش کان خود سخنی بود فراموش
گر زانچه رود در این زمانم پرسی که چه می کنی ندانم
تنها نه پدر زیاد من رفت خود یاد من از نهاد من رفت
در شعر نظامی آشفتگی و از خود بیخود شدن مجنون که ای بسا به
داستان زندگی ما نزدیک است به تفسیر عرضه می شود
گفته اند که در هر عصری انسان به دردی مبتلا می شود. صحت
دارد .پی آمد هر صنعتی آن است که انسان را چون طفلی که به اسباب بازی اش سرگرم می شود
او را از خود غافل کند . همه آن چیزی که آن را تکنولوژی نامیده ایم و به داشتنش مباهات می ورزیم در حکم
همان ادوات سرگرم کننده ای است که انسان بدان مشغول شده است .
غالب دل مشغولی هایم این است که چیزی پی این همه دوندگی در
زندگی گم است و هر لحظه ممکن است چکش برگشت بخورد.انسان رسوا شود و محکوم .
همه چیز در زندگی امروزه وجود خارجی پیدا کرده است .
چیزهایی که زمانی خیال بود و فرضیه از قلمرو ذهن پا را بیرون نهادند شکل و رنگ گرفتند وبی تامل به زندگی انسان سرک
کشیدند .
زمانی که در پیله آزار این فکر دست و پا می زنم برخورد اتفاقی ام با یک شعر آنهم از نصرت رحمانی با
مضمونی نزدیک به موضوع ذهن جرقه ای است که یک اقبال محسوب می شود .
در شعر زیر چاقوی سلاخی شاعر همه چیز را برهنه و عریان به
چشم خواننده می کشاند. وسرد و بی رحم با نشانه هایی فقرانسان را آدرس دهی می کند . فقری که ماحصل تمام
داشته های امروزین ماست . فقری که تمدن و پیشرفت، لا به لای امکانات رنگارنگ خود ،
آنرا پنهانی در سفره نعمتهای خدادادی امان چیده است.
از نصرت رحمانی
این شعر نیست
این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر یود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست رنگ سپیدی است در سیاه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعر بود از دل خود می زدودمش
گر شعر بود بر لب یاران سرود بود
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش
|
+| نوشته شده توسط
مهدی صدیقی در
90/07/27
|